درود
امروز تصمیم گرفتم که یه شعر عامیانه از یه طنز پرداز بنویسم که مدتی در کنار زنده یاد گل آقا به نوشتن مشغول بود و حالا هم به طور انفرادی کار می کنه. "ابوالفضل زرویی نصرآباد". من قلم ایشونو دوست دارم و ازش لذت می برم. گفتم شما رو هم در این شادی شریک کنم.
ایشون شعر زیرو در ماه رمضان سال 83 در مراسم افطار و دیدار شعرا با آقای خامنه ای برای اولین بار خوندن. این شعر با استقبال زیاد شعرای حاضر در مراسم مواجه شد. بخونین و شاد باشین:
ای جماعت چطوره حالاتتون قربون اون فهم و کمالاتتون
گردنتون پیش کسی خم نشه از سر بنده سایهتون کم نشه
راز و نیاز و بندگیتون، درست حساب کتاب زندگیتون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینیش نمیدونم چرا بینی و بینیش، نمیدونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا حال نمیدن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن غریبگزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته بهش حرج نیست شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری روی سرت میشینه برف پیری
کمیسیون مرگ میشه تشکیل درو میشن بزرگترای فامیل
یه دفعه همکلاسیا پیر میشن همبازیا پیر و زمینگیر میشن
رمق نمونده تا بریم صبح زود پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دورهای که «ما» یکی بود خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچههای غربی ِ صناعت عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست دلی که مثل کاروانسرا نیست
یه چیزی میگم ایشالّا دلخور نشین قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده قربون شکل ماه هر چی مرده
***
مردای ده، مردای کاه و گندم مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپقها به پر شالشون لشکر بچهها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق قلیونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا میشن از رختخواب یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت هیکلشون توپ، تنشون سلامت
نبوده غیر گردهی گلاشون غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا سلام و نون و عشقشون بیریا
***
مردای نازدار اهل شهرن با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنهی بیدلیل مردای سرشکستهی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین میکنن به جاده اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری تازه دو ساعتم اضافهکاری
توی رَگاشون میکشه تنوره تریگلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمههاشون همیشه تو همه سگرمههاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شکها دایرةالمعارف کلکها
بچه به دنیا میآرن با نذور اغلبشون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم میزنن پشت سر اما واسه هم میزنن
اینجا فقط مهم مقام و پُسته مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت بوی چپق نمیده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود آدمکُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی» بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقالهها پشت هم اندازیه جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت صراط مستقیم یادمون رفت
ارزشمون به طول و عرض میزه چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخها به طالبش بود ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر مینشست جَوون سه چار پله پایینتر میشِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن رفوزهها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حالمون خوب بشه تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

ابوالفضل زرويي نصرآباد
بدرود![]()
درود بر شما ادب دوستان بزرگوار
امروز قصد دارم شما را با قالبی از نوشته آشنا کنم. البته ممکن است در گذشته در مورد آن مطالعه کرده باشید. این قالب که "بحر طویل" نام دارد، عبارت است از متنی موزون که بنا بر طبع نویسنده و با بهره گیری از دایره ی وسیعی از واژگان، سروده می شود. با توجه به وجود وزن عروضی در این قالب، این گونه نوشته ها به شعر بسیار نزدیک اند. در اکثر موارد طولانی بودن جمله نشان از قدرت بسیار نویسنده در سرایش دارد.
حال قصد دارم نمونه ای بسیار نامی از بحر طویل های موجود در ادب پارسی را برایتان بیاورم که خالق آن طنز پرداز بزرگ ما، زنده یاد "ابوالقاسم حالت" است که "هدهد میرزا" تخلص کرده بود.
این بحر طویل برگرفته از کتاب "بحر طویل های هدهد میرزا" است.
"دوستان، آمده ام باز، كه این دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبیح خداوند تبارك و تعالی كه غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است. رئوف است و كریم است، كبیر است و عظیم است، بصیر است و علیم است، نصیر است و نعیم است، قدیر است و قدیم است. خدایی كه بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح و روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، ز آفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و این ها پی آن داده كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و ز هر درد نجوشیم و تكبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بكوشیم كه تا از دل و جان شكر بگوییم عنایات خداوند مبین را."
***
حال قصد دارم اولین بحر طویل خود را که در شب شام غریبان سرودم(آن شب به زبانم جاری شد، خرده نگیرید) برایتان بنویسم. امیدوارم که مورد پسند واقع شود.(لازم می دانم که بگویم در خط دوم نیاز است که واژگان ابتدایی هر بخش را با تشدید بخوانید)
من اینک آمدم در علم و صنعت تا شوم من مرد صنعت تا کنم بر خلق خدمت تا نباشد رنج و زحمت، پر شود هر زندگانی با صفا و خیر و رحمت. سفره ی تان نیک گردد، خانه ی تان شیک گردد، سقز تان پیک* گردد، شکم تان خیک گردد، قطعه ی ماشینتان فابریک گردد. تا بنوشید و بکوبید و دل از سختی ایام بشویید و بگویید ز سرگرمی جانان و ز یاران به سامان و وز آن زیره ی کرمان و دمی خوردن آن خامه و شیر و شکر و نان و همی خواندن رمان و دمی گشتن ایران و گذر از کرج و رفتن گیلان و از آن سر به گلستان و خراسان و به کرمان و سپاهان و به کاشان و در آخر همه تهران و سفر رفت به پایان.
باشد که همه شاد بمانیم و بدانیم و بخوانیم که لطف سفر و گردش و شادی همه از سوی خداوند کریم است و رحیم است و علیم است. پس امشب ما ستایش گر اوییم و به او قرب بجوییم و ز او نیک بگوییم و نباشیم ز او غافل و گه جاهل و در کار و عمل کاهل و در کسب رضایتش بکوشیم.
* منظور آدامس "پیک" است که چندی پیش رواج داشت.
سپاس از توجه شما نیکان عزیز تر از جان![]()
درود بر شما اهالی خرد
روزی انوری در بازار بلخ می گشت. هنگامه ای دید. پیش رفت و سری در میان کرد. مردی را دید که ایستاده و قصاید انوری به نام خود می خواند و مردم او را آفرین می خواندند. انوری پیش رفت و گفت: ای مرد، این اشعار کیست که می خوانی؟ گفت: اشعار انوری گفت:تو انوری را می شناسی؟ گفت: چه می گویی؟ انوری منم! انوری بخندید و گفت: شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم.
***
مدت هاست که جامعه ی فرهنگی، از مشکل بزرگ رعایت نشدن حق معنوی، رنج می بره.خودتون حساب کنین: یه نفر که تمام کار و زنده گیش کار فرهنگیه، راه گذران حیاتش، همینه. حالا ما با رعایت نکردن حقوق اون فرد، این روند رو مختل می کنیم.
به طور مثال: یه تهیه کننده، با بودجه ای به نسبه بالا، فیلمی رو تولید می کنه و انتظار داره که پس از اینکه مقداری از پول در دوران نمایش فیلم به دست اومد،بقیه اون رو از راه فروش فیلم،به قیمت شرکت پخش کننده در شبکه ی سینمای خانه گی کسب کنه. ولی با توجه به اوضاع نا به سامان جامعه ی امروز ما، این جوری می شه که در میانه های نمایش فیلم، CD اون که از روی پرده ضبط شده وارد بازار می شه و به چشم برهم زدنی ، هم فروش سینماییه اون کم می شه و هم بازار سینمای خانه گی رو از دست می ده و این جوری نون اون تهیه کننده آجر می شه. تا اینجاش در دست من و شما نیست.
کاری که از دست من و شما بر میاد، اینه که کمترین حقوق اون افراد رو رعایت کنیم و از خرید CD های غیر رسمی خودداری کنیم. اگه یه مقدار اشتهای زیاد خودمونو کمتر کنیم، به جای خرید سه فیلم به قیمت هزار تومان، یه فیلم با قاب و چاپ رسمی و به قیمت سه هزار تومان تهیه می کنیم.(الآن هم که قیمت شرکتا به هزار و پونصد تومان رسیده) تازه این کار علاوه بر اینکه رعایت حق یه هم وطنه، باعث می شه ما با این رویه خو بگیریم تا در آینده ای نه چندان دور، اگر عمرمون به دنیا بود ، به مشکل نخوریم. چون چه بخوایم و چه نخوایم، قانون رعایت حق معنوی، شتریه که در خونه ی ما هم می خوابه. کار سختی هم نیست. من و دو نفر از دوستان دبیرستانم، تا جایی که توان داشتیم، این کار رو انجام دادیم و تا حالا هم به مشکل نخوردیم. شما هم امتحان کنید. تازه وقتی این کار رو می کنین، موقع استفاده از اون محصول واقعا با رضایت کامل این کارو انجام می دین. اولاش سخته ولی یه کم که برین جلو خیلی لذت بخشه.
دومین کاری که من عاجزانه از همه می خوام که انجام بدن، رعایت این حق در زمینه ی ادبیاته. خیلی هم ساده است. تنها کاری که باید بکنیم، اینه که چون ما تنها به نقل قول های کوتاه می پردازیم، در پایان نقلمون، نام کسی رو که اثرو خلق کرده بگیم. ولو فقط یه بیت نوشتیم.
"اگر به حقوق دیگران احترام بگذارید، آنها به حقوقتان احترام می گذارند و برای شما ارزش زیادی قائل می شوند."
بدرود![]()

درود بر حسین (ع) و همه ی شما بزرگان
زبان حال حضرت زینب –علیها سلام- در روز عاشورا
چه دشوار است پیمودن، به هجران تو، منزلها
به یادت آن چنان گریم ، که ماند ناقه در گلها
ز خون دل کنم رنگین، به راه عشق، محملها
ز داغت ای گل عطشان ، شرار افتاده در دلها
"الا یا ایها الساقی، أدر کأسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"
برادر بی تو در چشمم چو زندان است این عالم
در این کوتاه فرصت ها ، بگویم از کدامین غم
نشد در قتل گه بر پا بدارم خیمه ی ماتم
به ضرب تازیانه ، جمع ما پاشیده شد از هم
"مرا در منزل جانان چه جای امن چون هر دم
جرس فریاد می دارد، که بر بندید محملها"
نمی دانستم این هرگز ، سرت بر نیزه ها باید
ز دیدارت غم دیگر ، به غم های من افزاید
به هر جا می روی، از پی، دلم چون سایه می آید
که لب بگشایی و با ما ، بگویی یک سخن شاید
"به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها"
به جای بوسه ی احمد ، نهد لب نیزه ی قاتل
پس از تو زندگی بر من ، برادر جان بود مشکل
تو بودی حاصل عمرم ، چه سود از عمر بی حاصل
خدایا نیست همرازی و ، دارم عقده ها در دل
"شب تاریک و، بیم موج و، گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها"
به امید تو این طفل سه ساله راه می پوید
به هر جا بوی گیسویت ، ز کوه و دشت می بوید
نگاه مات او هر دم ، رخ بابا همی جوید
من از خون، چهره رنگین کردم و با اشک می شوید
"به می سجاده رنگین کن، اگر پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود، ز راه و رسم منزلها"
به گفتارم درین تضمین ، شکر دادی گرو ، حافظ
به گردت کی رسد طبعم، دمی آهسته رو، حافظ
نگردد کهنه اشعارت چو نبود شعر نو ، حافظ
حسان این پند از قول تو می گوید ، شنو ، حافظ
"حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو، حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها"
تضمینی از غزل آغازین دیوان لسان غیب
برگرفته از "ای اشک ها بریزید" سروده ی حبیب چایچیان (حسان)
تا درودی دیگر، بدرود
درود و سلام بر عابران عاشق
در میان اشعاری که "حبیب"، یکی از خوانندگان پاپ ایرانی که اکنون در لس آنجلس زندگی می کند، خوانده است، به شعری بر خوردم که در قالب، به وضوح تقلیدی از یکی از غزل های حافظ است. این کلام رو نه از این باب گفتم که ارزش کار را پایین بیاورم. از این رو گفتم که بدانید چرا این دو غزل را در کنار هم آوردم و شاید هم کمی از اعتبار حافظ، برای آن بهره ای ببرم. متأسفانه نمی دانم شاعر این غزل کیست. به طور حتم در آینده به اطلاع شما می رسونم.
به این دلیل غزل حافظ را در انتها نوشتم که نکند ابهت غزل او، شما را از درک زیبایی غزل ابتدایی، محروم کند. پس هر دو را بخوانید و ازین قالب لذت ببرید:
گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد مرده اند از بیم یاران نام داران را چه شد
جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد
از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت بلبلان کبکان کجا رفتند هزاران را چه شد
دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند دوستان ما کجا رفتند؟ یاران را چه شد
هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد
زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست کاوه ی لشکر شکن کو شه سواران را چه شد
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید رستم و گودرز کو اسفندیاران را چه شد
خشک سالی در زمین بی داد و غوغا می کند
بخشش هفت آسمان کو باد و باران را چه شد
***
یاری اندر كس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی كی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخ پی كجاست خون چكید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمیگوید كه یاری داشت حق دوستی حقشناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از كان مروت بر نیامد سال ها ست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاك مهربانان این دیار مهربانی كی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و كرامت در میان افكنده اند كس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی كس نمیداند خموش
از كه میپرسی كه دور روزگاران را چه شد
تا درودی دیگر بدرود![]()
مدتی است که ارشاد سکاکی عزیز بر روی زندگانی ملک الشعرای بهار، تحقیق می کند. چند روز پیش در گفت و گو با من به واقعه ای در زندگانی ایشان اشاره کرد که من پی بردم بازگویی آن خالی از لطف نخواهد بود. پس از ایشان خواستم تا متن حکایت را در اختیار بنده قرار دهند و مرحمت کردند. پس بدانید که این متن از ارشاد سکاکی ست:
هنگامی كه ملك الشعرا، محمد تقي بهار، 18 ساله بود، پدر بزرگوارش را از دست داد. وي مدعي شد:" تنها كسي كه شايستگي جانشيني پدر را دارد ، خود اوست ." براي اثبات اين حرف با كلماتي كه به او مي دادند رباعي مي ساخت :
تسبيح / چنار/ نمك / چراغ
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو پار گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
كس شهد نديدست در كان نمك كس ميوه نچيدست از شاخ چنار
خروس / سنگ / انگور / درفش
بر خاست خروس صبح ، برخيز اي دوست خون دل انگور فكن در رگ و پوست
عشق من وتو قصه ي مشت است و درفش جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
گل رازقي/ كشك / سيگار / لاله
اي بر گل رازقي، از روي تو رشك در ديده ي مه ز دود سيگار تو اشك
گفتم كه چو لاله داغدار است دلم گفتي كه دهم كام دلت ، يعني كشك
اره / كفش / غوره / آينه
چون آينه نورخيز گشتي ، احسنت چون اره به خلق تيز گشتي ، احسنت
در كفش اديبان جهان كردي پاي غوره نشده مويز گشتي ، احسنت
با سپاس از ارشاد
بدرود ![]()

درود بر مهر و دوستی
امروز قصد کردم که از یه شاعر گمنام بگم. زنده یاد مجتبی کاشانی.
یکی از افرادی که هرگز شعری از اون چاپ نشد. خوشبختانه من با
یه واسطه تونستم مجموعه ی اشعار ایشون رو که با صدای خودشون
ضبط شده بود، به دست بیارم. حالا هم می خوام یکی از سروده های
ایشونو که به نظر خودم واقعا زیباست، برای شما بنویسم. امیدوارم
لذت ببرین.
عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم
و به هر چهره ای تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم
هر کجا اهل مهر پیدا شد ما در اطرافش ازدحام کنیم
چشم ما چون به سرو سبز افتاد بهر تعظیم او، قیام کنیم
گل و زنبور دست به دست دهند تا که شهد جهان به کام کنیم
خم و انگور دست به دست دهند تا که ما باده ای به جام کنیم
این عجایب مدام در کارند تا که ما شادی مدام کنیم
شهره زنبور گشته است به نیش ما از او رفع اتهام کنیم
علفی هرزه نیست در عالم ما ندانیم و هرزه نام کنیم
زندگی در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف این پیام کنیم
سالکا این مجال اندک را نکند صرف انتقام کنیم
در عمل باید عشق ورزیدن گفت و گو را بیا تمام کنیم
عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم
یادش همیشه گرامی باد
بدرود
درود بر همه ی ادب دوستان گرامی
امروز قصد کردم که سری دوم ضرب المثل های کاربردی رو که خود، از کتاب امثال و حکم زنده یاد دهخدا برگزیدم، برای بهره مندی شما بر روی وبلاگ قرار دهم:
گربه رقصوندن - - - - - امروز و فردا کردن
گرگ بارون دیده - - - - - سرد و گرم چشیده روزگار
آرد به دهنش گرفته - - - - - در وقت لازم حرف نمی زنه
زیر سبیلی رد کردن - - - - - نادیده گرفتن
از پوست به در اوومدن - - - - - راحت حرف زدن
آجیل کسی کوک بودن - - - - - بساط عیش آماده بودن، اوضاع بر وفق مراد بودن
سوراخ کن بنداز گردنت - - - - - به کسی که ته ظرف غذا را در آورده می گویند
لولهنگش آب بر می داره - - - - - قدرت و ثروت زیادی داره
از عرعر خر کسی نرنجد - - - - - مه فشاند نور و سگ عوعو کند
آماسو از فربهی بشناس - - - - - این دو تا رو از هم تشخیص بده
از زیر بته که بیرون نیومده - - - - - رگ و ریشه داره، کس و کار داره
آقا دیگه توبره گم نمی کنه - - - - - دیگه کارشو یاد گرفته
گوش باشه، گوشواره زیاده - - - - - کسی که مرد عمل باشه، راه موفقیت براش زیاده
مرا نام باید که تن مرگ راست - - - - - آنچه جاوید بماند نام است
از هنر هر چه بیش، دشمن بیش
اگه دستت چربه بمال به سر خودت - - - - - کل اگر طبیب بودی/سر خود دوا نمودی
مامان که نیست باید با زن بابا ساخت - - - - - نا گزیر باید توقعات رو پایین آورد
گاهی به نعل می زنه، گاهی به میخ- - - - - از این شاخه به اون شاخه می پره، نظر ثابتی نداره، اصطلاحاً عضو حزب باده
آن چه از دل بر آید لا جرم بر دل نشیند
آتش چو بر افروخت بسوزد تر و خشک - - - - - عذابش دامن همه رو می گیره
ابله آن کس کو به خاری جنگ با خارا کند - - - - - اونی که تو نا توانی کاری خارج از توانش انجام بده ابلهه.
گربه هم برای رضای خدا موش نمی گیره - - - - - تلاش هرکس بهر سودشه
از دوست، چه دشنام و چه نفرین، چه دعا - - - - - از دوست هرچه رسد نیکوست
آدم ناشی سرنا رو از سر گشادش می زنه
هر چه کنی به خود کنی/گر همه نیک و بد کنی - - - - - حاصل کارت برای خودته
گرهی که با دست باز می شه با دندون باز نمی کنن - - - - - باید کارو از راهش انجام داد
نه خود خوری، نه کس دهی، گنده کنی، به سگ دهی - - - - - برای خساست بسیار کاربرد دارد
از پی کاروان تهی دستان/شاد و ایمن روند چون مستان - - - - - در معنا به "هرکه بامش بیش برفش بیشتر" نزدیکه
به جایی نخسبد عقاب دلیر/که آبی توان هشتن او را به زیر - - - - - جایی نمی خوابه که آب زیرش بره
خوشا آنان که هِر از بر ندانند/نه حرفی در نویسند و نه خوانند - - - - - دنیا به کام آدمای روانیه
از تنگی چشم فیل معلومم شد/کانانکه غنی ترند محتاج ترند - - - - - هر که بامش بیش، برفش بیشتر
از کرامات شیخ ما این است/شیره را خورد و گفت شیرین است- - - -از کرامات شیخ ما چه عجب/پنجه را باز نمود، گفت وجب
هرکس که نمک خورد نمک دان شکند/در محفل رندان جهان سگ به از اوست
زشیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی/مدارا گر به این کافر نمی کردم چه می کردم - - - - - از ترس تیغ مسلمونه
![]()
بدرود ![]()

درود بر حسین (ع) و همه ی شما بزرگان
از زبان عباس (ع) به برادرش حسین(ع)
دوست دارم شمع باشم، تا که خود تنها بسوزم
بر سر بالینت امشب، از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم، تا ببوسم روی ماهت
یا شوم پروانه، از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم، تا سحر بیدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت درین صحرا بسوزم
دوست دارم سایه باشم تا در آغوشم بخوابی
چشم دوزم بر جمالت، زان رخ گیرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم، بر سر راهت نشینم
تا نهی پا بر سرم، وز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرینت
از لبت آتش بگیرم تا جهانی را بسوزم
دوست دارم خار باشم، دامن وصلت بگیرم
تا ز مهر آتشینت، ای گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من، به خاک پایت افتم
تا چو گل شاداب باشی و، من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم، کنم دربانیت را
دل نهم در بوته ی عشقت شها، یک جا بسوزم
دوست دارم اشک ریزم، تا مگر از اشک چشمم
تو شوی سیراب و من، خود جای آن لب ها بسوزم
دوست دارم کام عطشان تو را سیراب سازم
گر چه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم
دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگیری
لحظه ای پیشم نشینی، تا سپند آسا بسوزم
دوست دارم در دلم افزون شود مهرش حسانا
تا ز داغ حسرت آن تشنه لب سقا بسوزم
بر گرفته از کتاب "ای اشک ها بریزید" سروده ی حبیب چایچیان (حسان)
بدرود

درود بر حسین (ع) و شما بزرگان
در وصف شب عاشورا
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود
امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی ثار الهی فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید همی فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود
امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود
امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود
امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود
امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود
امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود
ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود
بر گرفته از "ای اشک ها بریزید" سروده ی حبیب چایچیان (حسان)
بدرود
این خون ها همه از آن اوست
درود بر حسین (ع) و شما بزرگان
دوست دارم کز غم جان سوز عاشورا بمیرم
بنده آنگه باشم او را، کز غم مولا بمیرم
می کشد شرمم که بعد از او نفس آید هنوزم
جای دارد کز غم این زندگانی ها بمیرم
کاش سیلی گردد این اشک غمش، کاید زچشمم
تا مگر ویران کند بنیاد عمرم را، بمیرم
می زنم خود لاف عشق اما، شود ثابت زمانی
چون رسم بر کوی جانان، جان دهم آنجا بمیرم
کاش سر بر تربت کویش نهم در آخرین دم
در جوار قتل گاه زاده ی زهرا بمیرم
کشته شد جان جهانی، مرگ بر این زندگانی
زندگی آن است کز این محنت عظمی بمیرم
هر طرف گل چهره ای در خاک و خون افتاده بی جان
یا رب از داغ کدامین لاله ی حمرا بمیرم
از برای قاسم و اصغر نثار این جان نمایم
یا که از داغ حسین و اکبر لیلا بمیرم
یا کنار نهر علقم، دست غم بر سر بکوبم
وز غم نا کامی آن تشنه لب، سقا بمیرم
آرزو دارم حسانا چون رسد عمرم به پایان
در حریم قدس این گلخانه ی دنیا بمیرم
بر گرفته از "ای اشک ها بریزید" سروده ی حبیب چایچیان
بدرود

درود بر حسین (ع) و همه ی شما عزیزان
از امروز قصد دارم به مناسبت ماه محرم اشعاری را از کتاب "ای اشک ها بریزید" بیاورم. این کتاب شامل اشعار مذهبی حبیب چایچیان است که "حسان" تخلص کرده است.
امید آن دارم بتوانم با این کار . . .
نمی دانم چه بگویم. واقعا نمی دانم که جمله را چگونه به پایان ببرم. از نظر شما این کار چه نتیجه ی قابل وصفی دارد؟
باز آسمان دل، چه شد ابر عزا گرفت؟ باز آه و ناله صحنه ی عالم فرا گرفت
این نوحه از کجاست، که باز از نوای غم بلبل به باغ و گل به گلستان عزا گرفت
در نینوا که نی به لبانش شد آشنا شد خشک از تحیر و نی هم نوا گرفت
از بس که آه سینه ی غم پر شراره بود آخر زبانه ای زد و بر خیمه ها گرفت
از بس که روی خاک، بلا، خون دل بریخت ترسید لاله ، دامن صحرا فرا گرفت
در عالم آن چه کرب و بلا بود و غصه بود در کربلا ز دامن آل عبا گرفت
خون تو یا حسین که بودش امانتی دادش خدا و باز هم او را خدا گرفت
ور نه فلک چگونه تواند قصاص داد
خونی که از گلوی تو در کربلا گرفت
بدرود
اولاش
دیدم برف اومده. گفتم این پست رو دوباره بذارم. شاید یه یاد آوری بشه:
این جوری نبود. تیر که شروع کردیم به خوندن، حال و روز هممون خوب بود ولی کم کم به وسطای پاییز که رسیدیم آه و ناله ها شروع شد. خود من دیگه نمی تونستم کتابای سال دوم و سوم و ورق بزنم. اون قدر اونا رو خونده بودم که خط به خطشون و از بر بودم. دیگه بیشتر از این نمی شد خوند. باید یه راهی پیدا می کردم. تا اینکه اولین برف سال شروع کرد به باریدن.
حدود ساعت 7 شب بود که طاقتم طاق شد. کتابارو بوسیدم گذاشتم کنار. لباس گرم پوشیدم و به همه گفتم می خوام تنها قدم بزنم. چکمه پام کردم و زدم بیرون.
از زیر آخرین سقف که رد شدم، اولین دونه های برف رو صورتم نشست. یهو زنده شدم. اون قدر شاد شده بودم که به قول معروف زبون از وصفش قاصره. انگار همه چی یادم رفته بود. البته درسایی که خونده بودم هنوز یادم بود! وقتی که برگشتم حسابی شارژ بودم.
دیگه کارم شده بود همین. هر شب که برف می اومد، می رفتم بیرون و راه می رفتم. البته فقط راه نمی رفتم. به این نتیجه رسیده بودم که یه نوشیدنی گرم تو اون هوا چه قدر مزه می ده. واسه همین همیشه اولش یه چیزی می گرفتم.
کل زمستونو همین جوری گذروندم. واقعا فکر آدمو باز می کنه. شک ندارم که اگه رتبه ی کنکورم خوب شد یه بخشش بر می گشت به این.
حالا هم دیدم که داره زمستون می شه. حیفم اومد این کارو به شما هم پیش نهاد نکنم. یه بار امتحان کنین. ضرر که نداره. همین که دونه های برفو ببینین کلی کیف داره.
پس حتما امتحان کنین.
بدرود![]()
هنوز هم نمی دانست در کوره ی فردوس، آجرپزی باب جون، چه کاره است. تکه چوبی از روی زمین برداشت و روی یکی از خشت ها نوشت: "علی". به خشت بغلی نگاه کرد. هر دو خشت از یک قالب بیرون آمده بودند. کنار هم زیر آفتاب. توی آن هوای سرد و گرم و مطبوع پاییزی. پهلو به پهلو. انگار هم را بغل گرفته بودند. روی اولی نوشته بود: "علی". علی به دومی نگاه کرد. بوی رس نمی داد. بوی نم نمی داد. بوی یاس می داد. ته دل علی لرزید. خواست روی دومی بنویسد: "مهتاب" اما سایه ی مشهدی رحمان را دید که انگار داشت چپقش را چاق می کرد. با خود گفت: "حرف اولش را می نویسم که این مشهدی رحمان هم سر در نیاورد." با خود گفت: "م اول مهتاب ... با که؟ مهتاب که تنهایی بویی ندارد ... م اول مهتاب با ع اول علی" روی خشت با چوب نوشت "مع".
.
.
.
علی در آن میان، فقط دو خشت خودش را می دید. خشت علی و مهتاب را. علی و مع!
.
.
.
علی کتاب را روی زمین گذاشت. جلو رفت. با دقت به سه آجر خیره شد.روی همه ی آجرها کاه گل مالیده بودند؛ الا این سه آجر. "الحق"، "مع" و "علی". علی نگاه کرد. یادش آمد که چه گونه تکه ی چوبی از روی زمین برداشته بود و نوشته بود: "علی". به آجر "مع" نگاه کرد. هنوز هم بوی یاس می داد. دل علی لرزید.
درویش با خنده گفته:
- که من از کار تو سر در نمی آورم؟!
زبان علی بند آمده بود. نمی توانست حرف بزند. بریده بریده گفت:
- چه جور می شود که بعد از این همه سال، این آجرها بمانند و بیفتند توی دیوار خانه ی شما!
- لا تُسقطُ مِن وَرقه الا بإذنه! برگ بی اذن خدا نمی افتد، چه رسد به آجر به این گنده گی!
علی مبهوت به آجرها نگاه می کرد. درویش گفت:
- جخ حالا این قدر بهت زده نشو! فَبُهِتَ الذی کَفَر! تو بگیر که اتفاق بوده!
- نمی شود! اتفاق نیست ...
علی ناگهان انگار چیزی فهمیده باشد، فریاد کشید:
- درویش مصطفا! اما آن آجر "الحق" کار من نبود! (آرام گفت) گفتم یک جای کار گیر داردها! ...
- آجر حق کار تو نبود! نه! این تبرزین را بگیر!
علی تبرزین را گرفت.
- بزن و کاه گل ها را بریز!
علی اطاعت کرد. کاه گل ها را به زمین ریخت. به قاعده ی چند وجب از دیوار لخت آجری نمایان شد. روی همه ی آجرها حک شده بود: "الحق"
درویش گفت:
- گوش کن!
از همه ی آجرها صدای "حق، حق" می آمد. صدای همه شان در هم آمیخته بود. حق، حق، حق ...
.
.
.
علی به درویش خیره شد.
- یعنی شما از همه ی کارهای من مطلع هستید؟!
- بله! بإذن الله و مدد مولایی علی!
***

نوشته ای که خواندید گزیده ای بود از کتاب "من او" نوشته ی نویسنده ی گران قدر و توانمند ایران زمین، رضا امیر خانی که من طبق نظر خودم گزینش کرده بودم. از آثار این نویسنده می توان به:
ارمیا (رمان، سال 74)
ناصر ارمنی (مجموعه داستان، سال 78)
من او (رمان، سال 78)
از به (داستان بلند، سال 80)
داستان سیستان (سفرنامه، سال 82)
حال باز می گردم به من او. ساختار غیر خطی من او بسیار زیبا و جذاب است. در زیر متنی را از سایت کتاب نیوز نقل می کنم:
"فصل بندی کتاب هم از ظرایفی است که نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. من او در بیست و سه فصل نوشته شده است. در بیست و دو فصل اول، یک در میان فصول را از زبان سوم شخص (دانای کل) و بعد همان واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم تا فصل آخر که امیرخانی، فتاح را وارد دنیای ما می کند و آخرین داستان نقل می شود.
به عقیده بسیاری از منتقدین و خوانندگان، این رمان زیبایی رمان ایرانی را به یاد داستان خوانهای ایرانی میآورد به نحوی که بسیاری از خوانندگان از آن به عنوان بهترین رمان ایرانی یاد کرده اند. بازگشتن به ریشههای ایرانی و باورهای عمیق مردم که هیچ چیز نخواهد توانست آن را تغییر دهد، یکی از زیر بناهایی است که امیر خانی به حق بنای محکمی را روی آن بنا کرده است."
پیش نهاد من به همه ی ادب دوستان این است که این کتاب را بخوانند و از آن لذت ببرند.
مشخصات کتاب: رضا امیر خانی. چاپ اول1378 در 528 صفحه. نشر سوره مهر
بدرود ![]()

درود بر همه ی بزرگان
سال پیش دانشگاهی که بودیم قرار شد برای روز معلم، من و کسری یه متن رو آماده کنیم و به شکل یه مقاله بخونیم. با هم که صحبت کردیم، قرار شد من متن رو بنویسم. دست به قلم شدم. یه طرح خیلی جالب رو پیاده کردم ولی این وسط، سر پیدا کردن اشعار مناسب متن، کسری خیلی کمک کرد. طرح من از این قرار بود که یه معلم وارد کلاس می شه و به عنوان درس شروع می کنه به شعر خوندن. در همین حین راوی، متن اصلی رو در ادامه ی صحبت های معلم بیان می کنه. اگه می شد ازش یه کلیپ بسازیم، به نظرم کار قشنگی از آب در می اومد. حالا امروز قصد کردم که اون متنو براتون بنویسم تا برای رفقای مفیدی تجدید خاطره ای باشه و شما دوستان دیگه به ویژه بزرگان علم و صنعتی از اون بهره مند بشین.
لازم می دونم که بگم که در ابتدا متن با کلامی از علیرضا قزوه در باب ستایش خدا و یاد رسولش آغاز می شود. سپس با یک دو بیتی ادامه پیدا می کند که از سروده های خود من هست.
بسم رب المی، که می نام خداست بسم رب الخم، که خم مولای ماست
بسم رب النی، که نی نام نبی ست بی می و بی نی نمی خواهیم زیست
***
تورا گویم که برخیز و بیاموز چو کس آموزدت، در دل بیاندوز
به پا خیز و بکوش و کار می کن چراغ علم و دانش را بر افروز
آموزگار می آموزد و ما نیز می آموزیم. او راه را، و ما نیز هم. و برای راه یافتن به مقصد، همه باید بکوشیم. معلم می کوشد، ما نیز می کوشیم. و چرا که نه؟! اگر او هموار می کند، چرا ما گذر نکنیم؟!
***
بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی
بد روزگاری بود که جوانان این وطن، در دام نادانی گرفتار آیند و آموزه های خویش از یاد ببرند. و خوش آن روز که آنان بر باورهاشان بپایند و این راه را بپیمایند و کار را به انجام رسانند.
***
دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ایست بشکند. ور نشکند، باید به دورش ریختن
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ایست نشکند. ور بشکند، باید به هم آمیختن
و دانایی نشان از بینشی ژرف دارد از پس تلاشی بی وقفه. و نادانی گویای رخوت است در فراگیری آن بینش.
***
لاف مردی بسی و مرد کم است آزمودم در این زمانه بسی
بزرگ مردان آنانند که تورا علم آموختند و آگاهی بخشیدند تا حال و آینده را پاس بداری و آن چنان که شایسته است بر حال گذر کنی و آینده را بنا نهی.
و ما پریشان احوالانیم که هدایتمان به دست بزرگ مردانی چنین است. بزرگوارانی آینه سرشت و نیک پندار.
-------------------------------
در پایان لازم می دونم که از کسری عزیز که رفیق شفیق ما هم هست، تشکر کنم.
یه توضیح هم بدم که در میون متن علامتای نگارشی بی جا به کار برده شدن و این تنها به دلیل اینه که خواننده ی مقاله بتونه حس لازمو در هنگام باز خوانی متن به شنونده منتقل کنه.
بدرود ![]()

درود
اواخر سال پیش دانشگاهی بود. هر روز از ساعت 7 صبح تا ساعت 9:30 شب با بچه ها بودیم. تو طول روز هر موقع که جمع می شدیم به زبان رایج میون خودمون حرف می زدیم. اونقدر اصطلاحا و عبارتای مسخره تو کلاممون زیاد شده بود که اگر کسی حرف زدنمونو می دید بدش میامد.
یه روز با چندتا از بچه ها توی کلاس نشسته بودیم و از روی کلافگی شروع کردیم به تغییر دادن ترانه ی بعضی از آهنگا به زبان خودمون.
بعد از این قضیه از سخن گفتن خودم خیلی بدم اومد. چند روزی مشغول این فکر بودم. تا اینکه با خودم تصمیم گرفتم بعد از کنکور تک تک آثار برجسته ی ادب پارسی رو بخونم تا شاید کلامم درست بشه. یه تصمیم دیگه هم گرفتم و اون خوندن روزنامه وار امثال و حکم زنده یاد دهخدا بود. می خواستم که کم کم ضرب المثل های فارسی رو توی کلامم بگنجونم.
حالا کنکور تموم شده. منم طبق تصمیم خودم این کارا رو شروع کردم.
امروز می خوام براتون یک سری از ضرب المثلای کاربردی در زندگی روزمره رو بنویسم. البته خودم هم برای بعضی از اونا یا توضیح آوردم یا معادلی که معنای مشترکی دارد.
امیدوارم که بهره مند بشین:
کمیتش لنگه - - - - - در انجام دادن کارهاش نا توانه
تو آستین دارم - - - - - دارم برات
آدمه و یه آه و دم - - - - - ناگهان بانگی بر آمد خواجه مرد
سبیل بودن چیزی - - - - - زیاد بودن یک چیز
در تاریکی رقصیدن - - - - - ادعای بی جا کردن و لاف زدن
آب از سر چشمه گله - - - - - کار از بیخ عیب داره
ستاره ی سهیل است - - - - - سال به سال پیداش نمی شه
در باغ سبز نشان دادن - - - - - وعده ی پوچ و الکی دادن
اجل که بیاد در نمی زنه - - - - - هر حادثه ای اتفاقی رخ می ده
دست راستش زیر سر ما - - - - - کاش وضع ما هم مثل او بود
سنگ مفت گنجشک مفت - - - - - خرجی که نداره. معطل چی هستی؟
از مردی تا نا مردی یه قدمه - - - - - یک لحظه غفلت کارو خراب می کنهشکم گرسنه و آروغ فندوقی - - - - - در عین نداری، تظاهر کردن به داشتن و تکبر ورزیدن
اون قدر مار خورده افعی شده - - - - - اون قدر کار کرده ورزیده شده
رو که بدی آستر هم می خواد - - - - - سوء استفاده کردن از رفتار نیکوی کسی
مه فشاند نور و سگ عو عو کند - - - - - آب دریا از دهن سگ نجس نمی شه
درسی رو که تو خوندی ما از بریم - - - - - ما خودمون زغال فروشیم. به این راحتیا سیا نمی شیم
پای ما لنگ است و منزل بس دراز - - - - - هنوز اول راهیم
سالها می گذرد شنبه به نوروز افتد - - - - - اتفاق خوب کمتر می افته
اون قدر شور بود که خان هم فهمید - - - - - اون قدر تابلو بود که همه فهمیدن
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت - - - - - وضع فرق کرده
با شیر اندرون شد و با جان به در شود - - - - - در مورد خویی که در شخصیت کسی نهادینه شده
رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون - - - - - ظاهر آدما از باطنشون خبر می ده
از خدا پنهان نباشد از تو هم پنهان مباد - - - - - تو که خودی هستی. بذار بهت بگم
آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی - - - - - بر خلاف ظاهرش هیچی نداره
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزت ز در آید - - - - - هرچه اتفاق ناگوار هست با هم بیفته
اگر را با مگر تزویج کردند/ که حاصل کودکی شد کاشکی نام - - - - - اگه خالم ریش داشت آقا داییم بود
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست/ وگرنه من همان خاکم که هستم - - - - - در مورد دو چیز کاملا نا مربوط
امیدوارم که با بهره بردن از این مثل ها به گفتاری شایسته ی یک پارسی زبان دست پیدا کنید.
منتظر مثل های دیگر هم باشید.
بدرود ![]()
در دوران دبیرستان در نوشته ای این تک بیت را یافتم که در نظرم بسیار زیبا آمد.
در می خانه نبد بسته ولی حرمت می سبب آمد که ملائک در می خانه زدند
پس از آن با بررسی غزل زیبای دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند از حافظ کبیر این دوبیتی بر زبانم جاری شد. امید دارم که بپسندید:
که تواند که ببندد در می خانه ی دوست دل خود در ره آن نه که یکی جرعه نکوست
نتوانی که ببندی، تن خود رنجه مکن حافظ این در و درگه که تو بینی خود اوست
این از سروده های ابتدایی من بود.
برای همه آرزوی موفقیت دارم.
بدرود ![]()

از زمانی که تصمیم به حافظ خوانی گرفتم، هر بار که غزل زیر را از او می خواندم، بند بند وجودم از کلام زیبای حافظ شادمان می شد. طوری که در پایان غزل و با خواندن بیت آخر آن با تمام وجود به تأیید بر می خاستم. حال تصمیم گرفتم که آن را در وبلاگ خود بیاورم و از تمامی کسانی که آنرا می خوانند، در مورد آن نظر بخواهم. از همه شما خواستارم که حس درونی خود را بعد از خواندن این غزل برای ما بیان کنید. پیشاپیش سپاس گزارم.
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري
كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند
يارب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند
اي گداي خانقه بَرجَه كه در دير مغان
ميدهند آبي كه دلها را توانگر ميكنند
حسن بيپايان او چندان كه عاشق مي كشد
زمرهي ديگر به عشق از غيب سر بر ميكنند
بر در ميخانهي عشق اي ملك تسبيح گوي
كاندر آنجا طينت آدم مخمّر ميكنند
صبحدم از عرش ميآمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر ميكنند
در انتها باز هم سپاس گزارم ![]()