روزگاريست که کس را به کسي یـاری نيست جــز دل آزاري و نیـــــرنگ و ریـــا، کــاری نيست
هـر چه غــم بـود به دوش دل مـــردم شد بــار گویـیا قسمت مــا غیــــر گــــران بـــاری نيست
اي بسا حامي مستغني خوش خفته به نــاز زانکــه معیــــار دگـــر دانـش و بیــــداری نيست
گمـــــرهـــانند به بـــــازار طمــــــع راهسپــــار غافـــل از آنـــکه شـرف جنس خريداري نيست
کـــــاروان دستخوش رهزن بيگانه شده است ســاربـان ایـن روش قافلــــه ســـالاری نيست
همای

دریافتم که آشفتگی ام چاره ای جز بی خیالی ندارد!
چاره اش کردم. بی خیال شدم. خواندن را رها کردم. شنیدن را رها کردم. حتی می خواهم گفتن را رها کنم ولی هنوز دست نداده است!
به من چه که فلان کس به مشکل اعتقادی بر خورده است؟ چرا من، باید نگران این باشم که نکند در جمع دوستانم کسی نتواند مسائل را تفکیک کند و نا به سامانی و بی عدالتی روزگار و بلاهت مدعیان را به پای اسلام بنویسد. مگر نه این است که حرمت امام زاده در دستان متولی آن است؟ پس خدایا بدان! بدان که اگر امروز میدان زندگی جولانگه معاندین است، مسئول آن نه من هستم و نه دیگران. تنها باید متولی را باز خواست کنی!
خبر شنیدن و خبر رساندن را رها کردم. دیگر گوش به هیچ کس و هیچ چیز نمی دهم. مدتی است!
چند روز است زندگی من، آرام تر از مرداب است! راکد و آرام! شاید بتوانم بگویم که دنیا به کام است! تنها گه گاهی جریانی می آید و می رود که نکند بوی این مرداب زندگی مرا از خود براند. ولی من می پویم؛ اما در خود! روزی سر بر خواهم آورد تا بگویم که از مرداب هم می توان نیلوفر بیرون آمد! من نیلوفر خواهم بود. شک ندارم!
هوالله الحی!