تبليغاتX
خسروانی سرود
اسباب کشی

اومدم بگم از بلاگفا خسته شدم و دارم اسباب می کشم به پرشین بلاگ! اونجا با همین آدرس یه بلاگ دارم:

Pooreparsi.persianblog.ir

همه تون دعوتید. البته آرشیوم همین جا می مونه! قاعدتاً نمی تونم ببرمش اونجا اینه که می مونه.

+ نگاشته شده در 89/06/02ساعت 21:33 به طبع یحیی (باربد) |

ماتیلدا

بسم ربِّ المِی

به یاد داستان های دوران کودکی. یکی از زیبا ترین بخش های کتاب های رولد دال عزیز که وقتی این کتابش رو تموم کردم، یادمه اشک می ریختم و برای ماتیلدا شاد بودم. اسم کتاب هست "ماتیلدا". همون طور که گفتم اثریه از "رولد دال" نویسنده ی محبوب کودکی های من که با تموم وجودم، خودم، پول جمع می کردم تا کتاب هاش رو بخرم و تمام کتاب های ترجمه شده ش رو دارم:

ماتیلدای عزیز کودکی های من

ماتیلدا با صدای بلند گفت: «من می خواهم اینجا پیش شما زندگی کنم. خواهش می کنم اجازه بدهید من پیش شما زندگی کنم!»

دوشیزه هانی گفت: «کاش می توانستی، اما گمان نمی کنم امکان داشته باشد. تو نمی توانی به میل خودت گدر و مادرت را ترک کنی. آنها حق دارند که تو را با خودشان ببرند.»

ماتیلدا با اشتیاق و حرارت فریاد زد: «اگر آنها قبول کنند چی؟ اگر آنها جواب مثبت بدهند، می توانم پیش شما بمانم؟ آن وقت اجازه یم دهید پیشتان بمانم؟»

دوشیزه هانی به آرامی گفت: «بله، از خدا می خواهم.»

ماتیلدا فریاد کشید: «گمان می کنم که انها قبول کنند! جدی می گویم، آنها قبول می کنند! آنها یک غاز هم برای من ارزش قایل نیستند!»

دوشیزه هانی گفت: «این قدر تند نرو.»

ماتیلدا فریاد زد: «چاره ای نداریم! الان می روند! زود باشید!» این را گفت و دست دوشیزه هانی را محکم گرفت: «خواهش می کنم خودتان بیایید و ازشان بپرسید! وقت زیادی نداریم! باید برویم!»

دو نفری به دو از پیاده رو گذشتند و به خیابان رسیدند. ماتیلدا جلو جلو می دوید و دوشیزه هانی را به دنبال خودش می کشید. با سرعتی عجیب و باور نکردنی خیابان های دهکده را پشت سر گذاشته و به خانه ی ماتیلدا رسیدند.

هنوز مرسدش سیاه رنگ جلوی در خانه بود. درهای ماشین و در صندوق عقب باز بود و خانم و آقای وُرم وود مثل مورچه این طرف و آن طرف می رفتند و چمدان ها را توی ماشین روی هم کود می کردند.

ماتیلدا نفس نفس زنان فریاد زد: «بابا، مامان! من با شما نمی آیم! می خواهم اینجا بمانم و با دوشیزه هانی زندگی کنم. اگر شما قبول کنید، او حرفی ندارد! خواهش می کنم قبول کنید! بابا بگویید بله! مامان بگویید بله!»

پدر ماتیلدا سرش را برگرداند  و نگاهی به دوشیزه هانی انداخت و گفت: «شما همان معلمی هستید که یکبار به دیدن من آمدید؟» بعد پشتش را به او کرد تا چمدان ها را توی ماشین جا بدهد.

همسرش به او گفت: «باید این را بگذاریم روی صندلی عقب، صندوق عقب دیگر جا ندارد.»

دوشیزه هانی گفت: «آقای وُرم وود من خیلی دوست دارم از ماتیلدا سرپرستی کنم. با کمال علاقه ازش مراقبت می کنم. مخارجش را هم می پردازم. او یک شاهی هم برای شما نمی ارزد. اما این پیشنهاد من نبود، پیشنهاد ماتیلدا بود. من موافق نیستم بدون رضایت و موافقت کامل شما شرپرستی او را به عهده بگیرم.»

مادر ماتیلدا در حالی که چمدان را در صندوق عقب می گذاشت، گفت: «قبول کن هری، حالا که خودش این طور می خواهد، برای چی ما مخالفت کنیم، یک نان خور کمتر.»

پدر ماتیلدا گفت: «من عجله دارم، باید به هواپیما برسم. هر کار که دلش می خواهد بکند. این طوری برای من هم بهتر است.»

ماتیلدا پرید توی بغل دوشیزه هانی و خودش را به او چسباند. دوشیزه هانی هم او را بغل کرد. مادر و پدر و برادر ماتیلدا سوار ماشین شدند و ماشین زوزه کشان از آنها دور شد. برادر ماتیلدا از پنجره ی عقب برای او دست تکان داد، اما پدر و مادرش حتی سرشان را هم بر نگرداندند. هنوز دخترک در آغوش دوشیزه هانی بود. آنها ساکت آنجا ایستادند تا ماشین سیاه غول پیکر به طرف پیچ انتهای جاده رفت و برای همیشه از نظر ناپدید شد.

 

+ نگاشته شده در 89/02/04ساعت 0:38 به طبع یحیی (باربد) |

Je ne suis pas celui que tu vois --- من نه آنم که تو بینی!

غم و شادی

بسم ربِّ المِی

مدت هاست که هر بار قصد می کنم دست به قلم ببرم، حاصل قلم فرسایی چیزی جز نمایش غم نیست. مدت هاست که تمام نوشته هایم، غم است و اندوه! غم و اندوه! غم و اندوه! غم و اندوه! غم و اندوه! غم و اندوه! غم و اندوه!

باری قصد کردم به ژرفای اندیشه هایم بنگرم تا شاید پاسخ را بیابم. دریافتم که:

وجودم پر از شادی ست! ولی شادی های من چیزی جز یک پوسته ی زیبا نیست. همه و همه زاییده ی روح شکست ناپذیرند. زاییده ی اعتماد به نفس من هستند. ولی هیچ کدام درمان نیستند. همه ی آنها تنها به دارویی آرام بخش می مانند.

از سویی فهم کردم که غم های وجود من ماندنی هستند. زاده ی عمق وجود من اند و تا موعد حلشان برسد، خوراک من تنها و تنها غم است و غصه!

چه می شود کرد؟!

 وا مگذار!

+ نگاشته شده در 88/12/02ساعت 21:44 به طبع یحیی (باربد) |